آوانازنازیآوانازنازی، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره

آوای خوش زندگی مامانی وبابایی

عیدت مبارک عزیزم

  سلام میوه دل مامانی عید فطرت مبارک عزیزم ببخشید که دیروز نتونستم بیام وعید رو بهت تبریک بگم چون دیروز تب داشتی وبهونه گیری میکردی. عزیزدلم واقعا حالا میفهمم که بچه بزرگ کردن چقدر مشکله ومسوولیت داره. مامان بزرگی که زنده نیست که بخاطر زحماتش ازش تشکر کنم ولی از دیروز چپ میرم راست میرم دست نازه بابابزرگی رو میبوسم.الهی فداش بشم که پاکی ومهربونی تو چهره ش فراوونه. عزیز دلم اینو بدون که نگاه به چهره پدر ومادر با مهربونی عبادته منم از نگاه به چهره بابا بزرگی خیلی لذت میبرم.بارها شده که مدتی تو چهره ش مات موندم. همش فکر میکنم چهره ش یک چهره ی بهشتیه. الهی قربون بابابزرگی بشم که اینقدر سختی کشیده.از یک طرف فوت...
30 مرداد 1391

بعد از واکسن

سلام عزیز دردونه ی مامان امروز رفتیم واکسنتو زدیم وتب کردی وپات درد میکنه. الهی مامان قربونت بشه که بی حالی. یعنی تا وقتی اثراستامینوفن تو بدنت هست بی حالی ووقتی اثرش میره گریه میکنی البته الان خدارو شکر یکمی تبت پایین اومده ولالاکردی. خداکنده فردا که بیدار میشی تبت قطع شده باشه. راستی فردا عید فطره. انشاا... فردا میام وعید رو بهت تبریک میگم  هزار هزارتا ...
29 مرداد 1391

واکسن18ماهگی

سلام عزیزدل مامان امروز میخوایم با بابایی ببریمت واکسن ١٨ماهگیتو بزنیم.یعنی هفته ی پیش بردیمت مرکز بهداشت ولی وقتی بهشون گفتم تب تشنجی کردی بهمون گفتن بهتره اول با پزشکت مشورت کنیم بعد واکسنتو بزنیم. از دیشب وقتی یادم میافته که امروز میخوای جیز بشی خیلی نگرانم ودلهره دارم ولی به قول بابایی برای سلامتیت واجبه ومنم دلم به همین گرمه. نشاا... همیشه سلامت وشاد باشی وهیچ وقت بیماری سراغت نیاد. عزیز دل مامانی ونفسم به نفست بنده   ...
28 مرداد 1391

بدون عنوان

سلام عزیز دل مامان مامانی که همیشه برات دعا میکنه که انشاا... همیشه سالم وشاد باشی ولی حدود دو هفته پیش شوک بزرگی به مامان دادی. موضوع از این قراره که یکی از دوستای مامان که تو یک شهر دیگه دانشجوهست زنگ زد که اگه کاری نداری باهم بریم بیرون.مامانی هم خیلی خوشحال شد وشما رو حاضر کرد وهمین که زنگ خونه رو زدن تو رو برداشتم ورفتم پایین.میخواستم سوار ماشین بشم که صورت ماهت خورد به تیغه در ماشین وخیلی گریه کردی.اول فکر کردم فقط یک ضربه کوچیک بود ولی وقتی نگاه کردم دیدم زیر پلکت ورم کرده وتو سفیدی چشمتم خونریزی کوچیکی بود.اینقدر جوش زدم که نفهمیدم کی رفتم بیرونو کی برگشتم. عصر که شد از بس که نگرانت بودم بردمت پیش عمو جون تا چشمتو معاینه ...
17 مرداد 1391

مهمونی افطاری

سلام به عزیز دل مامان امروز با هم باتفاق خاله جون ودختر خاله ها ودادا رفتیم خونه دختر دایی مامانی افطاری. خدا رو شکر خیلی خوش گذشت ولی،ولی بعد بلند شدن از سر سفره سما جون وسنا جون ودادا گفتن خاله یک بوهایی از اوا میاد.منم مطمین از اینکه سر کار خانوم کاری نکردین(چون تو خونه کاراتونو کرده بودین) گفتم نه بابا امکان نداره ولی دیدم چرا امکان داره. خلاصه چی بگم از دست تو وروجک.پاچه هارو دادیم بالا وسما رو هم بسیج کردیم ورفتیم تو حیاط. همه کلی بهم خندیدن. شانس اوردم که لحظه اخر پوشک ودستمالت رو تو کیفم گذاشتم وگر نه همه بیهوش میشدن بعدش که راحت شدی شروع کردی به شیرین کاری. بله دیگه منم پوشکم تمیز باشه وشکمم سیر باشه،این کارارو میکنم...
8 مرداد 1391
1